روزهایی که گذشت...
سلام دوستان بعد از یک مدت طولانی تصمیم گرفتیم بنویسیم ...چند تا خبرم هست که باید بگیم ....
بعد از پایان آخرین امتحان با ذوق فراوان به خانه برنگشتیم و تا ساعت 2 در مدرسه گذراندیم .(نقطه سر خط)
هفته ای گذشت و خبری از کارنامه نشد...ما هم سپردیم به خدا ...تا تولد مامان عزیزم ...بعد از کلی خوشحالی و ذوق و دست و جیغ و هورا شب تولد را گذراندیم...فردای ان روز دل دردی بد ،سراغ ما آمد...ما هم توجهی نفرمودیم ....فردای فردایش با گریه، به همراه پدر به دکتر رفتیم ...فکر کردیم مانند همیشه دو تا قرص و بازگشت به خانه ...اما ماجرا به بستری و سرم و ازمایش های گوناگون منجر شد...بعد از گرفتن جواب آزمایش به دکتر رفتیم و دریافتیم که مسموم شدیم ....روزها گذشت ...ما فهمیدیم ماجرا ادامه دارد...تا اینکه حال فهمیدیم مشکوک به آپاندیست هستیم و فردا مطمئن خواهیم شد ...اما کنون خبری به ما رسید که فردا همه ی مقاطع تعطیل است ...وما ذوق مرگ هستیم...البته گفتنی است ...این هفته به علت ماجرای دل درد ما ....فقط دوشنبه به مدرسه رفتیم ...و یکشنبه و فردا چهار شنبه تعطیلی همگانی بود و است...و در این سال تحصیلی ما دو روز غیبت کردیم...وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ....و از همه بدتر به خاطر این مشکلات تولد مامان را در وبلاگ تبریک نگفتیم.....مامان عزیزم تولد گذشته ات مبارک...
(خوشگل کله پوکا y)