حرفهایی برای دل خودم صرفا جهت اطلاع......

نمیدونم الان دقیقا دارم برای چی مینویسم نمیدونم دقیقا میخوام چی بگم فقط میدونم این سکوت داره خفه ام میکنه خسته ام خیلی اینقدر که حتی حال بیان دلیل این خستگی ایم رو هم ندارم بزار اصلا خلاصه بگم حوصله ندارم میخوام از دستی تو بازیه زندگی خودم رو بازنده کنم میدونم بعد از خوندن این نوشته هاااا باز با خودتون چی فک میکنین ولی به خدا منم ادممم نمیتونم همیشه خوشحال باشم نمیتونم همش لبخند بزنم نمیتونم دیگه بگم نه هیچ چیز نشده منم ادمم خسته میشم میشکنم کم میارم اعصابم بهم میریزه اصلا ولش کن هرجور میخواین شما قضاوت کنین من دیگه نمیتونم به خاطر فکر شما ساکت باشم میخوام بنویسم شاید برای خودم شاید برای اینکه حداقل خودم دوباره دوباره به حرف های خودم گوش بدم شاید برای اینکه خودم باورم شه منم مثله همه ی ادماا از گل ساخته شدم نه از فولاد شاید برای اینکه حواسم باشه که منم میشکنم منم ناراحت میشم من میخوام که یک نفر حرفام رو همون طور که هست بفهمه و درک کنه راستش اول خواستم تولد خواهری رو اینجا تبریک بگم ولی نمیدونم چی شد که اینجوری شروع کردم بس بزار دل من اول کاری که میخواستی رو انجام بدی بعد شروع کنی به زدن حرفهایی که منتظر گوشی برای شنیدنش نیستی

ابجی گلم میدونم شاید از این پیام تبریک خوشت نیاد ولی....                                                                   

   تو هیچی کم نداری؛
برای همه چیز من بودن
تولدت مبارک عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم

                    اگه بتونم اگه دیگه این اخرین پستم نبود بازم برات یک پیام تبریک دیگه اینجا میزارم..........

                                                                 

 

دل من سلام:

الان که شروع به نوشتن کردم دو روز به تولدخودم مونده  بزار اینجا اولین اعتراف خودم رو بکنم من از روز تولدم درحدی که حدش معلوم نیست متنفرم اصلا از تولدم متنفرم دل من نپرس چرا که جوابی براش ندارم...... اصلا روز تولدم دلم میخواد فقط فقط تنها باشم ولی نمیدونم چرا بقیه این رو نمیفهمند و فک میکنن الان من یک بیمارم که اونا میخوان با زدن حرف های روانشناسی من رو درمان کنن خوب عزیزان دوستان اطرافیان گرامی خانواده محترم ادمایی که دارین از فضولی میترکید ادمایی که الان فک میکنین روانشناس هستید و منم یک بیمار به خدا من چیزیم نیس فقط این چیزیه که من دوست دارم حوصله توضیح هم ندارم دل من تو هم حواست باشه اگه تو هم قرار سوال پیچم کنی بگو تا تکلیف خودم رو بدونم... اصلا تولد رو بی خیال من موندم انگیزه ی خدا از افرینش محموله ای به اسم فضولی در وجود انسان ها چی بود؟؟؟یا قضاوت؟؟؟کل این مردم نه تنها ادم هااای به شدت فضولی هستند بلکه خیلی خیلی راحت درباره ی همه چی قضاوت میکنند و اظهار نظر دارند...تو میدونی بعد خوندن این نوشته هااا باز چی میگن :(معلوم نیس این دختره باز چش شده؟؟؟ نکنه عاشق شده؟؟؟ اره دیگه معلوم نیس هوش و حواسش کجا رفته؟؟؟شایدم بدخت سرطان گرفته؟؟؟؟شایدم افسردگی ای داره؟؟؟نکنه این بچه شیرین مغزه؟؟؟نکنه با خانواده اش مشکل داره؟؟؟ و هزاران حرفهای دیگه که باز خودشون هرجوری که دلشون میخواد جواب به این سوالات مسخره شون میدن...)اصلا میدونی چیه تو هرکاری بکنی باز اینا ی چیز دیگه میگن پس کلا بیا یک این دفعه رو بی خیال شون بشیم و هرچی حرف داریم به هم بزنیم من از دست همشون خسته ام ..... من ادم خوبی نیستم ولی ادم بدی هم نیستم هیشه میخندم به هرچی که برام اتفاق میفته میخندم که حداقل مجبور نباشم دلیل ناراحتی ایم رو برای کسی توضیح بدم ولی این به این معنا نیست که هیچ وقت ناراحت نمیشم و همه چی رو میتونم تحمل کنم سعی میکنم سنگ صبور همه باشم تاجایی که بتونم سعی میکنم نزارم کسی ناراحت باشه یا تنهایی غم هاشو تحمل کنه ولی اینم به این معنا نیست که من دیگه نیاز به سنگ صبور ندارم و اصلا ناراحت نمیشم...

 دل من:

هر وقت دیدی دارم دیگه چرت و پرت میگم بهم بگو گفتم که واقعا نمیدونم چه جوری باید حرف بزنم

الان دیگه خیلی خسته شدم بازم برات مینویسم منتظرم باش.....

این قسمت مخصوص یک رفیق خودش میره میخونه رمزش تاریخ تولد خودت....

 

                                                                   G                           

ادامه نوشته

زیباست بخوانید...

اين شعر را سيد محمد حسين بهجت تبريزي (شهريار)

زمانيكه روز ۱۳ فروردين يكي از سالها دختر مورد علاقه‌اش

را كه سالها انتظار ازدواج با وي را مي‌كشيد

در باغي در حال بازي كردن با فرزندش ديد سراييده

ميگن كه شهريار بدليل بي بضاعتي مالي مجبور به كناره‌گيري از اين دختر شد ...

 

يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم

تو شدي مادرو من با همه پيري پسرم

تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز

من بيچاره همان عاشق خونين جگرم

خون دل ميخورم و چشم نظر‌بازم جام

جرمم اينست كه صاحبدل و صاحبنظرم

من كه با عشق نراندم به جواني‌هوسي

هوس عشق و جواني است به پيرانه‌سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت

پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم

عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر

عجبا هيچ نيرزيد كه بي سيم و زرم

هنرم كاش گرهبند زر و سيمم بود

كه ببازار تو كاري نگشود از هنرم

سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر

من خود آن سيزدهم كز همه عالم‌بدرم

تا بديوار و درش تازه كنم عهد قديم

گاهي از كوچه معشوقه خود ميگذرم

تو از آن دگري، رو كه مرا ياد تو بس

خود تو داني كه من ازكان جهان‌دگرم

از شكار دگران چشم و دلي دارم سير

شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت

شهريارا چكنم لعلم و والا گهرم

و آن زمان كه آن دختر بعد از جدايي از همسر مجددا به سراغ شهريار مي‌آمد

اين غزل جاوداني در تاريخ به ثبت رسيد كه :

 

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا

بي وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا ؟

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل زودتر ميخواستي، حالا چرا ؟

عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا ؟

وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار

اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟

شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده بود

اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا ؟

اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت

اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند

در شگفتم من نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا ؟

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين

خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا ؟

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

اين سفر راه قيامت مي‌روي تنها چرا ؟

 

w (شکیبا)

 

 

زندگی میگذره ...

 

روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰند.
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود.
ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند.
ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می‌شود.
ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می‌گذارد.
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می‌اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می‌کند.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می‌کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می‌کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می‌گوید.

ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ،
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می‌فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ.
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می‌افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ.
بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.

 

سلام عزیزان خوبین؟ماجرای این روزای من این بود که من شنبه شب نوبت دکتر برای اثبات اپاندیسم داشتم و با مامان ساعت ۸:۳۰ به دکتر رفتیم جاتون خالی از اونجایی که دکترا کلاس خاصه خودشونو دارند یک ساعت مارو تو مطب نشوندن  بعد از ورودشونم که تا لباسه عروس بپوشن و بشینن نیم ساعت طول میکشه تازه سه نفرم قبل من نوبت داشتن که خداروشکر به علت اورژانسی بودن و عصبانیت من منشی من و دومین نفر فرستاد داخل ...بعد از معاینه دکتر دست منو مادرم گرفت و از مطب فرستاد بیرون که اقا بدویین برین بیمارستان همین الان باید عمل بشی تازه کلی هم دیر شده ...هی من میگفتم باشه خانم دکتر بزار لباسمو بپوشم میرم بوخودا ...ماهم فورا رفتیم بیمارستانی که دکتر گفت که عمل اورژانسی ها دارند غافل از اینقد تحقیقات ....اول که مارو فرستادن تو اورژانسی فرمودند بخوابید روی تخت تا دکتر بیاد واسه معاینه مجدد ودستور عمل ...ما هم دراز کشیدیم و از اونجایی که گفتم که دکترا کلاس خاصه خودشونو دارند دو ساعت مارو علاف )الاف(کردند ...افا ما هم از استرس یک س ام س برام دعا کنید نوشتیم سند تو ال کردیم حالا مگه دکتر میومد ...اخر اقا تشریف اوردن و با لحجه ی تهرانی شروع کردن نکیر و منکر پرسیدن...بعدم دستکشاشو در اورد و رفت ...ده دقیقه نشد دیدیم یک پرستار با یک سبد گنده ی امپول و سوزن و سرم داخل شد ...کلا در این مواقع کلاسه دکترا میریزه یهو ...حالا ماهم شروع کردیم شوخی با دکتره...گفتیم بزار رگمونو قایم کنیم یکم پرستار از شغلش لذت ببره ...والا ...پرستاره هم دو دقیقه به دو دقیقه ...چرا رگتون پیدا نمیشه ؟...بابا آقاجان شما دکتری من چه میدونم...تا بالاخره یکیشون اومد تونست یک رگ از دست ما پیدا کنه ...چشمتون روز بد نبینه بیست دقیقه بعد دوباره اومد سوزن و در اورد گفت رگت دوباره گم شده ...رگ منم بازیگوش ...دوباره شروع کرد دست راست مارو سوراخ کردن ...خلاصه تا اینکه اقای دکتر مون اجازه دادن ما بستری شیم ...با ویلچر به همراه ۴و ۵ تا سرم روی پاهام رفتیم داخل بخش که خانمی که همون جا نشسته بود فرمود تخت خالی ندارند اصن چرا منو فرستادن اینجا...شما فرض کنید من اورژانسی بودم...وای به حال رو به موتیش...بالاخره پس از  صحبت کردن پدرو مادر و عمو و...به ما داخل بخش اطفال تخت دادند...دستشون درد نکنه ...خیلی هم خوب...شبو تا صبح با جیغ و داد بچه ها گذروندیم تا فردا ۷ صبح واسه عمل...ساعت ۹:۳۰ دقیقه حاج اقا تشریف اوردن میفرمایند اول سونوگرافی بگیرید بعد عملتون میکنیم...خودم میدونستم ازم ترسیده نمیخواد عمل کنه ...که توی راهرو به سمت سونوگرافی پدرم یکی از دکترای خوب که دوستشون هم بودند رو دیدند و گفتند احتیاجی به سونو نیست بیارینشون مطب تا به دستور من دوباره بستری بشن که خودم عملشون کنم...این اقای دکتر منو از این بیمارستان مسخره بیرون کشیدند...و من به محض اینکه پاموگذاشتم بیرون گفتم اگه اپاندیسمم بترکه من اینجا دیگه نمیام و خداروشکر دکتر واسه یک بیمارستان خصوصی خوب عملمو نوشتند و من رفتم اونجا...همون شب عمل شدم ...(از رفتن به اتاق عمل و ریکاوری واینا هیچی نمیگم چون حالمو بهم میزنه )دوشنبه هم بودم و همه و به خصوص مامان پیشم بودند و ازم مراقبت میکردند...تا سه شنبه همزمان با راهپیمایی ها من مرخص شدم ولی به علت شلوغی بعد از ظهر اومدم خونه...تا دیروزم دایی جانم اینا به همراه یکی از کله پوکا اومدن دیدنم ...و الانم من خونه نشسته بودم که استراحت کنمو درس هامم بخونم که نا خوداگاه وسوسه شدم براتون اینا رو بنویسم ...راستی یک تشکرم از همه ی اونهایی که این روزا بهم زنگ میزدن و اس ام اس میدادند و میومدند و خلاصه هوامو داشتند بدهکارم ...ممنونم  از همتون ...

                                                                              خوشگل کله پوکا 

روزهایی که گذشت...


سلام دوستان بعد از یک مدت طولانی تصمیم گرفتیم بنویسیم ...چند تا خبرم  هست که باید بگیم ....

بعد از پایان آخرین امتحان با ذوق فراوان به خانه برنگشتیم و تا ساعت 2 در مدرسه گذراندیم .(نقطه سر خط)

هفته ای گذشت و خبری از کارنامه نشد...ما هم سپردیم به خدا ...تا تولد مامان عزیزم ...بعد از کلی خوشحالی و ذوق و دست و جیغ و هورا  شب تولد را گذراندیم...فردای ان روز دل دردی بد ،سراغ ما آمد...ما هم توجهی نفرمودیم ....فردای فردایش با گریه، به همراه پدر به دکتر رفتیم ...فکر کردیم مانند همیشه دو تا قرص و بازگشت به خانه ...اما ماجرا به بستری و سرم و ازمایش های گوناگون  منجر شد...بعد از گرفتن جواب آزمایش به دکتر رفتیم و دریافتیم که مسموم شدیم ....روزها گذشت ...ما فهمیدیم ماجرا ادامه دارد...تا اینکه حال فهمیدیم مشکوک به آپاندیست هستیم و فردا مطمئن خواهیم شد ...اما کنون خبری به ما رسید که فردا همه ی مقاطع تعطیل است ...وما ذوق مرگ هستیم...البته گفتنی است ...این هفته به علت ماجرای دل درد ما ....فقط دوشنبه به مدرسه رفتیم ...و یکشنبه و فردا چهار شنبه  تعطیلی همگانی بود و است...و در این سال تحصیلی ما دو روز غیبت کردیم...وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ....و از همه بدتر به خاطر این مشکلات تولد مامان را در وبلاگ تبریک نگفتیم.....مامان عزیزم تولد گذشته ات مبارک...

                                                                                                               (خوشگل  کله پوکا y)

میخوام که نابود شی بری به درک!!!شیطان رجیم

سوال تخصصی....

یه سوال تخصصی از دوستان !!!


اگه از همه چی خسته بشین چیکار میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟


فک کنین به بن بست رسیدین!!!اصلا بن بست زندگی تون رو چی میدونین؟؟


سوال کلیه ها باز  نه گین دختره افسرده شده نع خدایی میخوام بدنم عکس العملتون چیه؟؟؟؟؟

                                                                                                   G

گذر روز های نحس....

وای خدا باورتون میشه بالاخره بعد از 5 هفته امتحان دادن امتحانامون تموم شدینی دقیقا قیافه ی من مثله تام در لحظه ای که دیگه امیدی برای گرفتن جری نداری شده بود http://mahsae-ali.blogfa.comینی عین این مرده های متحرک http://mahsae-ali.blogfa.com

بعد از  خلاصی از دست این امتحاناتhttp://mahsae-ali.blogfa.com

معلم شیمی مون میگه خوب بچه ها حالا که امتحانا  تموم شد  پنچ شنبه جمعه رو استراحت کنید تا شنبه فصل جدید شیمی رو امتحان بگیرمhttp://mahsae-ali.blogfa.com ینی در این لحظه همه ی بچه ها دلشون میخواست جفت پا برن تو حلق این معلمhttp://mahsae-ali.blogfa.comکه خودش سریع فهمید گفت نع  منظورم شنبه ی هفته ی بعد بودhttp://mahsae-ali.blogfa.com

خلاصه همه ی امتحانات یک طرف اتفاقاتی هم که افتاد یه طرف دیگهhttp://mahsae-ali.blogfa.com

فک میکنم کلا خدا افتاده بود تو خط حال گرفتن از من یکی بوخداhttp://mahsae-ali.blogfa.com

تو این گیر و دار یه خانمه ی بی شعور که دلم میخواست بزنم تو دهنشhttp://mahsae-ali.blogfa.com

فقط حیف که به گوشیش نیاز داشتم وگرنه همین کار رو میکردمhttp://mahsae-ali.blogfa.com

اصلا بزارین از اول بگم بابا ما یه روز کلید خونه رو جا گذاشتیم از شانس ما هم همون روزی بود که من ساعت 12 تعطیل میشدم و بقیه ساعت 2 میومدن خونه http://mahsae-ali.blogfa.com

هیچی دیه من به دوستم گفتم رسید خونه به مامانم زنگ بزنه بگه من پشت درمتا اون رفت یادم افتاد که ا مامانم گوشیش خرابهhttp://mahsae-ali.blogfa.com هیچی دیگه عین اسکولا 20 دقیقه پشت در موندم

که یه دفعه یک خانم که دستش گوشی بود داشت رد میشد و چپ چپ نگاه میکرد منم فرصت رو غنیمت شمردم  بهش گفتم ببخشید خانم میشه با گوشیتون یه زنگ به پدرم بزنم بیان دنبالمhttp://mahsae-ali.blogfa.com

اول که خانم گفتند تک بزنم تا پدر خودشون تماس بگیرند بعد منم خواستم بگم اخه نابغه شماره تو رو که نمیشناسه بهت زنگ بزنه http://mahsae-ali.blogfa.comدوباره گفت پس اس ام اس بده http://mahsae-ali.blogfa.comهیچی ما گیر یه ادم خسیس افتاده بودیم که نفهم هم بود http://mahsae-ali.blogfa.comبعد گفت اس ام اس بده اگه جواب ندادند زنگ بزن هیچی دیگه بعد شروع کرد در اوردن شجرنامه  ی ما http://mahsae-ali.blogfa.com

منم که دوهزاریم افتاد دلم خواست گوشی رو تو حلقش کنمhttp://mahsae-ali.blogfa.com بعد که دید من عصبانی شدم کارد بزنن خونم در نمیاد گفت بوخدا داداشم پسر خوبیه تو نیروی انتظامی کار میکنهhttp://mahsae-ali.blogfa.comمنم خواستم بگم خوبه که خوبه به من چه  http://mahsae-ali.blogfa.comخدا ببخشش براتون http://mahsae-ali.blogfa.comشانس اورد که شوهر عمه ام رسید خواست بره فروشگاه وگرنه معلوم نبود تا چند دقیقه یhttp://mahsae-ali.blogfa.comدیگه من این خانومه رو زنده میزاشتمhttp://mahsae-ali.blogfa.com

بی شخصیت ول کنم نبود گفت حالا من بعدظهر میام شاید مامانت عروست کردhttp://mahsae-ali.blogfa.comاین جمله رو که کفت یه لحظه فک کردم کوز تمhttp://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.comهیچی دیگه بابای ما هم که انگار تو ترافیکه نیویورک گیر کرده

مگه میومدhttp://mahsae-ali.blogfa.comشوهر عمه ام اومد جلو این خانم هم رفتhttp://mahsae-ali.blogfa.com پدر گرامی هم بعد 1:30 رسیدن ینی دلم میخواست بگیرم خودم رو بزنم تو عمرم ادم به این پرویی ندیده بودمhttp://mahsae-ali.blogfa.com

در این ماه نحس ترین روزای عمرم رو گذروندم کیمیای بی شخصیت هم تا میخواد من رو اذیت کنه میگه اگه این کارو نکنی میگم این خانومه بیاد ببرتاااhttp://mahsae-ali.blogfa.com


راستی نگینی تو اخر تولد میگیری یا نع؟؟؟؟؟؟؟؟http://mahsae-ali.blogfa.com


راستی لطفا یه دعا هم در حق من بکنین همه دستا بالا بلند بگین امین http://mahsae-ali.blogfa.com

خدایا همون طور که تو شیک و مجلسی حال من رو همه جوره گرفتی کمک کن تا منم حال هفت نفر رو نع همه جوری ولی یه جوری که دلم خنک شه بگیرم چون واقعا کفریم میکنن http://mahsae-ali.blogfa.com

                                                                                                               الهی امین......http://mahsae-ali.blogfa.com

                          G      

تولد عزیزمون! دختر زمستان

یه پست برای یک دوست که هیچ وقت گذرش به اینجا نمی افته....ولی من براش مینویسم...

الان دقیقا دلم میخواد به یه نفر بگم مداد رنگی ها به تو شرف دارند اخه تو چه جور ادمی هستی که هر لحظه یک رنگی تو حتی از خفاش های تو غار ها هم مرموز تری یعنی واقعا نمیتونی خودت باشی؟؟؟؟؟؟؟نمیتونی درست حرفت رو بزنی ؟؟؟نمیتونی نه رنجونی کسی رو؟؟؟؟؟؟نمیتونی اشک کسی رو در نیاری؟؟؟؟؟؟نمیتونی مثله بشقاب کاسه دل نشکونی؟؟؟؟؟؟بابا به خدا اسم تو هم ادمه ولی خیلی متفاوت رفتار میکنی نمیدونم دلیل تظاهرت به اینجور ادم بودن دقیقا چیه؟؟؟؟مثلا میخوای بگی خیلی مهمی؟؟؟اصلا نمیتونم درک کنم!!! این رفتارت اعصاب همه رو خرد میکنه.....و سر درگم...  رفتارات باعث شده که حتی اگه دوستت  هم داشته باشند یا داشته باشم  هم از این احساسشون  احساسم  پشیمون بشن بشم .....حتی بطوری که ادم رو به جایی برسونی که بهت بگن ازت در حد مرگ متنفرن متنفرم یا حاضرم بمیرم ولی هیچ وقت با تو روبه رو نشم...... خب من همه ی این رو نوشتم ولی مطمئن ام تو هیچ وقت این رو نمی خونی چون اصلا ادرس اینجا رو نداری شایدم اگه روزی بخونی اصلا نفهمی یا شایدم نخوای بفهمی ولی من برات نوشتم چون واقعا از این رفتارت زجر میکشم شاید یکی از دلایلش اینه که یکمی دوست دارم.....


خب این قسمت مخصوص همه ی خوانندگان دیگر است:

1- بوخدا این برای مخاطب خاص نیست...

2- برای جنس مذکر هم استغفرالله.... اخه من و پسر اوع......

3- این برای یک دوسته که اصلا فکرش هم نکنید که اسمش رو بگم .... منظورم با شما هاست مهسا جونم مروارید جونم باران جونم شیوا دختر عزیزم و ریحانه نوه گلم اصلا نه خواین ازم که اسمش رو بگم چون اصلا نمیخوام به شما ها دروغ بگم منیره نیس پس ذهناتون رو درگیر نکنین 

4- حتی شما کله پوکا بند 3 شامل شما هم میشه Y: اون شخصی هم که تو فک میکنی نیس پس اصلا رو مخت فشار نیار تو نمیشناسیش....و به ویژه مامان گلم که میدونم از امروز تا ته توی این پست رو در نیاره ول کن نیس ولی نپرسید که دروغ نگم

5- بند 5 هم نکته انحرافیه... و ی چیز بسیار مهم بوخدا مشکلی پیش نیومده ،عاشقم نشدم ،پستای قبلیم هم اصلا ربطی به این موضوع نداشت. یه حرفایی بود که دلم خواست بنویسم تا شاید بخونه که شاید پشیمون نشیم....                                            فقط همین.....

                                                                                                                         G

من چاقوی مهربانیم را خوردم......



من چاقوی مهربانیـــــــــــــــــــــــ
ـم را خوردم !!!  


                          تو هم اگر مهربان باشی روزی خنجری فرو می رود   

            یا به احساساتت ...  
                                       یا به غرورت .......                                         

                                                                          یا به پشتت .......

                          بین خودمان بماند ! من از ترس پشت سر ،

                                                 نماز خواندن را هم ترک کرده ام ..
G