زندگی میگذره ...
روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰند.
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود.
ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین میاندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند.
ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمیدارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ میگذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش میشود.
ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش میگذارد.
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا میاندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد میکند.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ میکند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ میکند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او میگوید.
ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ،
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ میفرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ.
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان میافتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ.
بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.
سلام عزیزان خوبین؟ماجرای این روزای من این بود که من شنبه شب نوبت دکتر برای اثبات اپاندیسم داشتم و با مامان ساعت ۸:۳۰ به دکتر رفتیم جاتون خالی از اونجایی که دکترا کلاس خاصه خودشونو دارند یک ساعت مارو تو مطب نشوندن بعد از ورودشونم که تا لباسه عروس بپوشن و بشینن نیم ساعت طول میکشه تازه سه نفرم قبل من نوبت داشتن که خداروشکر به علت اورژانسی بودن و عصبانیت من منشی من و دومین نفر فرستاد داخل ...بعد از معاینه دکتر دست منو مادرم گرفت و از مطب فرستاد بیرون که اقا بدویین برین بیمارستان همین الان باید عمل بشی تازه کلی هم دیر شده ...هی من میگفتم باشه خانم دکتر بزار لباسمو بپوشم میرم بوخودا ...ماهم فورا رفتیم بیمارستانی که دکتر گفت که عمل اورژانسی ها دارند غافل از اینقد تحقیقات ....اول که مارو فرستادن تو اورژانسی فرمودند بخوابید روی تخت تا دکتر بیاد واسه معاینه مجدد ودستور عمل ...ما هم دراز کشیدیم و از اونجایی که گفتم که دکترا کلاس خاصه خودشونو دارند دو ساعت مارو علاف )الاف(کردند ...افا ما هم از استرس یک س ام س برام دعا کنید نوشتیم سند تو ال کردیم حالا مگه دکتر میومد ...اخر اقا تشریف اوردن و با لحجه ی تهرانی شروع کردن نکیر و منکر پرسیدن...بعدم دستکشاشو در اورد و رفت ...ده دقیقه نشد دیدیم یک پرستار با یک سبد گنده ی امپول و سوزن و سرم داخل شد ...کلا در این مواقع کلاسه دکترا میریزه یهو ...حالا ماهم شروع کردیم شوخی با دکتره...گفتیم بزار رگمونو قایم کنیم یکم پرستار از شغلش لذت ببره ...والا ...پرستاره هم دو دقیقه به دو دقیقه ...چرا رگتون پیدا نمیشه ؟...بابا آقاجان شما دکتری من چه میدونم...تا بالاخره یکیشون اومد تونست یک رگ از دست ما پیدا کنه ...چشمتون روز بد نبینه بیست دقیقه بعد دوباره اومد سوزن و در اورد گفت رگت دوباره گم شده ...رگ منم بازیگوش ...دوباره شروع کرد دست راست مارو سوراخ کردن ...خلاصه تا اینکه اقای دکتر مون اجازه دادن ما بستری شیم ...با ویلچر به همراه ۴و ۵ تا سرم روی پاهام رفتیم داخل بخش که خانمی که همون جا نشسته بود فرمود تخت خالی ندارند اصن چرا منو فرستادن اینجا...شما فرض کنید من اورژانسی بودم...وای به حال رو به موتیش...بالاخره پس از صحبت کردن پدرو مادر و عمو و...به ما داخل بخش اطفال تخت دادند...دستشون درد نکنه ...خیلی هم خوب...شبو تا صبح با جیغ و داد بچه ها گذروندیم تا فردا ۷ صبح واسه عمل...ساعت ۹:۳۰ دقیقه حاج اقا تشریف اوردن میفرمایند اول سونوگرافی بگیرید بعد عملتون میکنیم...خودم میدونستم ازم ترسیده نمیخواد عمل کنه ...که توی راهرو به سمت سونوگرافی پدرم یکی از دکترای خوب که دوستشون هم بودند رو دیدند و گفتند احتیاجی به سونو نیست بیارینشون مطب تا به دستور من دوباره بستری بشن که خودم عملشون کنم...این اقای دکتر منو از این بیمارستان مسخره بیرون کشیدند...و من به محض اینکه پاموگذاشتم بیرون گفتم اگه اپاندیسمم بترکه من اینجا دیگه نمیام و خداروشکر دکتر واسه یک بیمارستان خصوصی خوب عملمو نوشتند و من رفتم اونجا...همون شب عمل شدم ...(از رفتن به اتاق عمل و ریکاوری واینا هیچی نمیگم چون حالمو بهم میزنه )دوشنبه هم بودم و همه و به خصوص مامان پیشم بودند و ازم مراقبت میکردند...تا سه شنبه همزمان با راهپیمایی ها من مرخص شدم ولی به علت شلوغی بعد از ظهر اومدم خونه...تا دیروزم دایی جانم اینا به همراه یکی از کله پوکا اومدن دیدنم ...و الانم من خونه نشسته بودم که استراحت کنمو درس هامم بخونم که نا خوداگاه وسوسه شدم براتون اینا رو بنویسم ...راستی یک تشکرم از همه ی اونهایی که این روزا بهم زنگ میزدن و اس ام اس میدادند و میومدند و خلاصه هوامو داشتند بدهکارم ...ممنونم از همتون ...
خوشگل کله پوکا