مامان برگرد...
خوردیم بعد از غذا همه جلوی دستشویی صف کشیده بودیم و از دل درد به خود میپیچیدیم.شام هم ( پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر )
چون همه از دل درد داشتن میمردن
ولی ساعت یازده شب من برای خانواده کیک درست کردم
البته با هزارتا صلوات که خراب نشه که شکر خدا هم خوب پف کرده بود هم خمیر نبود مزشم خوب بود حالا ریا نباشه کیک پزیم خوبه حداقل،
جاتون خخخخخخخخخخالی فردا صبحش بابا دید که از من بخاری دیگه برای اشپزی بلند نمیشه
خودش برای صبحانه دست به کار شد و املت سالاد درست کرد
بعد از صبحانه که ساعت ده و نیم میل شد من و کیمی مشغول تمیز کردن خونه شدیم
بعد هم درسارو خونیدم .
الان ساعت پنج بعد ظهر و ما تصمیم گرفتیم ناهار بخوریم
تا خواستم بگم تخم مرغ کیمیا داد زد به خدا فردا که بلند شیم به جایی که بگیم سلام قد قد میکنیم
منم باهاش موافق بودم اخه صبحم تخم مرغ خورده بودیم تو کیکم تخم مرغ بود اصلا کلا هر وقت مامان نیست غذامون تخم مرغ میشه مثلا اگه توی یک روز که مامان نباشه حساب کنیم صبح نیمرو ظهر املت شب تخم مرغ ابپز خلاصه حالا از حق نگذریم بابا الان یک ساندویچ اورد و من وکیمی با هم خوردیم ولی سیر نشدیم دنبال یک غذای نوین بودیم که من تخم مرغ رو پیشنهاد دادم
ولی کیمی با یک چش غره فهموند که باید ساکت باشم
یک دفعه یادمون اومد که هنوز یک بسته فلافل تو فیریز هست
کیمی سه سوت فلافل گرم کرد و سانویچ کرد البته بگم ساندویچی که به همه چی شبیه بود الا ساندویچ 
خب حالا مامانی تو راهه فکر کنم تا یک دو ساعت دیگه برسه
و ما خیلی خیلی خوش حالیم که مامان داره برمیگره و خدا صد مرتبه شکر میکنیم 
نتیجه گیری اخلاقی: خدا همیشه سایه مامانای مهربونمون رو رو سرمون نگهداره وگرنه خودش میدونه که دیگه زندگی چی میشه
G