اولین روز تعطیلات
من اصلا خوب نیستم یک شوکی بهم وارد شده که تا چند ماه دیگه هم خوب نمیشم.
دوشنبه بعد از خوندن درس چرت و مزخرف جغرافی رفتم که امتحان بدم اما نمیدونم چرا این امتحان برعکس همه ی امتحانا انقدر سخت بود اما به هر طریقی شد هر چی دم دستم اومد و نوشتم و از جلسه اومدم بیرون و با این همه اعصاب خوردی یه بدشانسی هم چسبید بهش و اونم این که سرویسم منو جا گذاشت. قشنگ نیست نه جدی اخه جالب نیست انقدر ادم بدشانس باشه و تازه اینجا دیگه خوش شانسی بهم رو کرد و مدیر و معاونامون نذاشتند زنگ بزنم به مامان یا آژانس و بالاخره با پدر دوستم(نادیا) به خونه اومدم بعد از یک روز خوب و دل انگیز مامانم گفت که بعد از ظهر ساعت 4 با همکارا اردو هفت غار دارند و میتونند مارو هم ببرند و من هم تصمیم گرفتم برای اینکه روزم قشنگ تر بشه برم .در پرانتز این رو هم بگم که ندا (Gخواهرم )یک دفتر داره که دوست نداره هیچکی بخونه اون روز هم داشت اتاقشو مرتب میکرد که دفترش اونجا بود منم فضولیم شکوفا شد و تصمیم گرفتم بخونم که چند صفحه ای ازش گذشت و سایه ی یکی رو بالا سرم احساس کردم وندا بعد از کلی دویدن من رو گرفت و کلی تنبیهم کرد
بعد با کلی عذر خواهی
راضیش کردم که اونم باهامون بیاد هفت غار
کلا شوکی که گفتم اینجا بود ما رفتیم به سمت غار ها و بعد از لذت بردن از منظره های خیلی قشنگگگگگگگگ تصمیم گرفتیم که برگردیم ندا گفت من از بالای کوه ها میام منو مامانو سه تا از همکارای مامان از پایین می اومدیم که....
ندا دیده میشد اما یهو برگشتم که به ندا بگم که بیا به سمت باغ ندا نبود من داد زدم ندا ندا اما صدایی نمیومد دیگه واقعا هم من هم مامان ترسیده بودیم هر جور فکری میکردیم به جز اینکه ندا صدا نمیشنوه بالای کوه
من با همکار مامان اومدیم که ببینیم توی باغ نباشه همکار مامان رفت توی باغ اما من رفتم بالای کوهها تا ببینم ندا کجاست همه فقط صدا میزدن ندا کلا همه ی غار رو صدای ما برداشته بود من کل این کوه های دور غار رو رفتم بالا اومدم پایین ترس داشت خفم میکرد دو تااقا هم که دیدن من اینجوری دارم داد میزنم بدبختا اومدن گفتن کی گمشده ؟چند سالشه ؟لباسش چه رنگی ؟الان که فکر میکنم خندم میگیره اوناهم باماشین کل این غارو دور زدن من نگرانشونم خودشون گم نشده باشند من دیگه مامان اینارو هم گم کرده بودم برگشتم باغ که ببینم اونجا نباشند که اونجا نبودند یکی از همکارای مامان که اونجا باهمون بود زنگ زد گفت که صدای ندا خیلی ضعیف شنیده میشه میخوان برن بالای کوه ببینند کجاست وقتی پیدا شد زنگ میزنند از اونجایی که من خیلی استرسی و جوشیم
نتونستم وایستم و با چند تا از دخترای همکارای مامان رفتم پیششون اون موقع دیگه ندا رو پیدا کرده بودند اورده بودند پایین داشتند میومدند باغ ولی بالاخره اینجوری استرسم پایین تر اومد وقتی ندارو دیدم فقط میخواستم بزنمش
ولی تحمل کردم اومدیم همگی توی باغ نشستیم و به اصطلاح از دماغمون کشیده شد
ولی تنها خوبی اون روز این بود که من یکی رو دیدم که اگه میدیدین عاشقش میشدین اون کسی نبود جز اقا عطا

موهاشو نگا جیگره (خوشگل کله پوکا y)