اولین روز تعطیلات برای ندا (G)
سلام دوستان خوبین؟؟؟ چطورین؟؟؟
من که دیروز عزرائیل رو جلو چشام دیدم
همون طور که کیمیا(y) گفت ما دیروز رفتیم هفت غار، هفت غار یک روستایی در نزدیکی های نیشابور که پر از کوه و درخت های توت و شاه توته. اول از همه بگم که من اصلا قرار نبود برم چون قبلش شدیدا از دست مامان و کیمیا ناراحت بودم
مامانه بنده سیم کارت و کارت حافظه گوشیه من رو قایم کرده بود که مثلا گم نشه ولی یادش رفته بود که کجا قایم کرده یعنی من فقط نزدیک یک ساعت دنبال سیم کارت و کارت حافظه ی گوشیم بودم
بعدشم خواهر گرامی دست به دفتری زده بود که از مسواک برای بنده شخصی تره حالا شما تصور کنید اگه یکی از مسواکتون استفاده کنه چه حالی میشید
خلاصه بالاخره دقیقه نود ما آماده شدیم و رفتیم من تقریبا از لحظه ای که رسیدیم وارد باغ همکار مامانم که ما بهش میگیم خاله(چون اندازه خاله هام دوستش دارم
البته این دفعه یگانه جون دختر خاله به دلیل امتحاناش نیومد به خاطر همین چون بقیه همکارای مامان رو نمیشناختم دلم نمیخواست وارد باغ بشم)و خودم به تنهایی به سمت غار رفتم
(اون روز هوا بارونی بود و من تقریبا یک هفته میشد که دستم رو باز کرده بودم) بعد از مدتی دیدم مامان اینا هم دارن پشتم میان منم با خیال راحت با یکی دیگه از همکارای مامان وارد غار شدم
و تا آخر غار رفتم و برگشتم تو راه برگشت از غار یک کوهی نزدیک به خود غار بود که خیلی صاف بود میشه گفت اصلا شیب نداشت
منم تصمیم به فتح اون رو گرفتم به مامان اینا گفتم شما از پایین برید من خودم از بالا میام مامان اینا بعد از دو سه بار نصیحت کردن و گفتن «بچه جان بیا از پایین برو مگه زمین صاف رو خدا ازت گرفته» دیدن من دارم میرم بالا دیگه اروم رفتن منم شروع کردم به بالا رفتن تقریبا میشه گفت من نزدیکای قله کوه بودم که یک لحظه سنگی رو که دستم رو بهش گرفته بودم افتاد و من رو هوا معلق شدم به هر زحمتی بود پام رو به یک سنگی گیر دادم و آروم سر جام نشستم بعد ده دقیقه که دیدم دیگه نمیتونم کاری کنم
شروع کردم مامانم رو صدا کردن از لحظه ای که اون ها از من دور شده بودن تقریبا نیم ساعت میگذشت ولی دیگه راهی نداشتم هر جور شده باید یک نفر رو صدا میزدم بعد از ده دقیقه صدا زدن بالاخره یکی جواب داد منم صدام رو بردم بالاتر تا پیدام کنن ولی هرچی بیشتر داد میزدم صدا از من دور تر میشد بالاخره بعد یک ساعت مامان اینا من رو پیدا کردن مامان هر کار کرد نتونست بیاد بالا فقط از اون پایین مثله یک بازی کامپیوتری میگفت برو چپ ،برو راست
نزدیک بود که عزرائیل جونم رو بگیره
چون تقربیا در یک لحظه یک متر سر خوردم پایین و گیر کردم به یک بوته غار
دیگه داشتم میمردم دوباره همون دست که امسال ماجرا ساز شد برام اومد زیرم کتف دست چپم به سنگ خورد وشدیدا درد گرفت حالا همه ی این ها به یک طرف بدن ودستایی که پر از خار بودم به یکه طرف دیگه یعنی به حدی رسیدم که به مامانم گفتم سنگ قبر من رو همین جا بزارید و برید
بعد مدتی یکی از همکارای مامان که ظاهرا کوهنورد بود شروع کرد به بالا اومدن منم سر جام نشستم و از جام جم نخوردم اونم وقتی اومد بالا دید فاصله ی بین من و اون تقریبا دو متر، دومتری که نه من میتونستم برم به سمت اون نه اون میتونست بیاد به سمت من
چون اصلا اون ناحیه شیب نداشت صافه صاف بود
هیچی فقط نیم ساعت همدیگه رو نگاه میکردیم
البته طفلکی خیلی سعی می کرد بگه چیکار کنم
ولی تا تکون می خودم یک عالمه سنگ و خاک میریخت پایین و زیرم خالی میشد
بالاخره یک بوته خار کنارم پیدا کرم از همون محکم گرفتم
و پام رو روی یک سنگ گیر دادم بعدش هم با اون پای دیگم برای خودم جا پا درست کردم و با باسنم خودم رو کشوندم به سمت همکار مامانم بالاخره هر جور شد خودم رو رسوندم سمتش البته بماند که همه ی این اتفاق ها یک ساعت طول کشید و دست و پام پر از خار شد ولی بالاخره هرجور شد به کمک اون خانم به پایین اومدم وقتی به پایین رسیدم باورم نمیشد که واقعا تونستم بیام پایین تازه وقتی پایین اومدم درد شدید دستم وکتفم رو احساس کردم
شالم رو در اوردم ومحکم دستم رو بستم و کلاه تونیکی که پوشیده بودم رو سرم انداختم واقعا خیلی شانس اوردم چون اگه به شب میخورد دیگه نمیتونستن پیدام کنن
اگه اون خانم نبود نمیتونستم بیام پایین (به جایی رسیده بود که میخواستن زنگ بزنن امداد نجات اگه این خانم نبود معلوم نیود تا کی باید صبر امداد و نجات رو میکردم)
واقعا خیلی شانس اوردم هنوز که به اون لحظه فکر میکنم میبینم واقعا میشدکه دیگه الان این جا نباشم ولی به لطف خدا و اون خانم هنوز زنده ام و خدارو شکر میکنم این ماجرا برای خودش یک مستند (میخواهم زنده بمانمه
) بالای کوه که بودم گفتم دیگه بالا هیچ کوهی نمیرم ولی رسیدم پایین حرفم رو پس گرفتم
نه این که بگین خواستم کلاس بزارم نه فقط خیلی کله شقم
و میدونم تا خدا نخواد نمیمیرم پس بچه ها هر وقت خواستین برین کوه من پایه ام...
(خواستم بزارم این نوشته رو بعد آخرین امتحانم که روز شنبه است بزارم ولی دیدم واااقعا خودش یک خاطره و یک معجزست)
G