ما برگشتیم
میدونید چقد دلم برای شما و اینترنت تنگ شده بود واقعا یه چند روزیه که فکر میکنم معتاد شدم اما نه اون معتادا هانه !!!!!!!!معتاد اینترنت
اما بعد از برگشتن از دامغان وکلی خوش گذرونی یه ضد حال خوردیم که اومدیم کامپیوترو روشن کنیم دیدیم روشن نمیشه و الان در این ساعت از شب به لطف عمویی درست شد وحالا از دور هم جمع شدنه چهار کله پوک براتون میگم واونم سه شنبه ی هفته ی پیش نه هفته ی قبلش(واقعا خودم حالیم شد)فائزه جونی با همسرشون اومدن خونه ی ما و کلی خوش گذشت از خرید و بازار تا بازیه منچ و دبرنا خلاصه خیلی خوش گذشت و تا اینکه تصمیم بر این شد که جمعه با فائزه جون اینا بریم دامغان و من و خواهری بعد از دادن امتحان تعیین سطح زبان در روز جمعه با مامانی سوار ماشین دختر خاله ای شدیم و رفتیم به سمت دامغان توی ماشین که شکیبا منو خفه کرد از بس اس داد کجایییییییییییییییین ؟؟؟؟وای مردم از بس گفتم بهش اینجاییم اون جاییم تا اینکه بالاخره رسیدیم دامغان و پاتوق همیشگی ما کله پوکا اتاق طبقه ی بالای خونه ی مامان جون و باباجی که قبلا اتاق دایی کوچیکه بوده و حالا با تزیینات ما شده پاتوقمون حالا بگذریم شکی دیگه دست از سر کچل ما برداشت و دست از اس دادن کشید .........نگین هم که به اتفاق خانواده راهی رامسر بودند و ما با اصرارهای زیاد مابه نگین و دایی جان و زن دایی جون تونستیم متقاعدشون کنیم زود بیان دامغان و مادور هم جمع بشیم
متاسفانه به نیمه شعبان نرسیدند که بتونیم مثه پارسال خاطره بسازیم ولی بازم نیمه شعبانو منو ندا وشکیبا توی شهربازی دامغان گذروندیم وچون وقت نداشتیم و میخواستیم زود بریم بیرون مامان اینا گفتند دو تا وسیله وماهم با انتخاب کشتی و تاب خوشحالیدیم راستشو بخواین کشتی زیاد فاز نداد ولی تابش..من که فکرشو نمیکردم انقدر بالا بره اولاش من و شکی نمیتونستیم حرف بزنیم ولی بعدش ریلکس شدیم و با خنده های ندا سرحال اومدیم به جون خودم وقتی پیاده شدم داشتم بالا میاوردم،ولی با گفتن بچه ی ترسوی ندا ،خود استفراغ خجالت کشید و رفت پایین
و اما روز بعد ما رفتیم چشمه علی (یکی از مکان های تفریحی دامغان)و منتظر نگین شدیم با اومدن نگینی ما بیشتر خوشحال شدیم و کلی کیف کردیم اون روز بعد از برگشتن از چشمه شب خوابیدیم و فردا هم کل روزمون روفقط فیلم دیدیم و رقصیدیم و اما پنج شنبه دیگه حوصلمون سر رفت و از نظر مامان اینا دست به یک کار خطر ناک زدیم... بله بچه ها ما همدیگرو خیس کردیم فقط همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حالا شلنگم توی یقه ی هم کرده باشیم که اشکال نداره داره؟؟؟؟؟نه وبعد از نوش جان کردن هندوانه لباسارو عوض کردیم و منتظر رفتن به خونه ی خاله جونی(خاله بزرگه)شدیم اما ما توی دامغان یه چیزی رو فراموش کرده بودیم اونم خندق یکی از پاساژ های معروف بود بله مامان گلی من و ابجی مسئولیتمون رو بعهده گرفتند و مارو بردند خندق کلی خوش گذشت و منم یه دست بند خریدم و البته یه کار مهم که ما از مامانی ممنونیم این بود که مامان برا هممون یه اویز عروسکی گوشی خرید که یه جورایی نماد چهار تامونه بعد رفتیم خونه ی خاله جونی و بعداز شام برای در رفتن از جمع کردن سفره چهار تاییمون زدیم بیرون (توی کوچه )البته اینو بگم که کوچشون کاملا امنه !!!!
اما بعد از قدم زدن متوجه ماشینی شدیم که دختری توی اون نشسته بود اما نه حرکت میکرد ونه پیاده میشد مام فضول، رفتیم ببینیم چیشده که یهو باباش از خونه اومد بیرون و رفتن ما هم ناامید از اینکه کسیو اذیت نکردیم رفتیم جلو در و دیدیم که خاله جون فهیمه میگه بپرید بالا بریم دور بزنیم صدای اهنگ دوست دارم گروه سون رو بلند کردیم و شیشه هارو بستیم و کلی جیغ زدیم بعد برگشتیم و پیاده راه افتادیم بریم خونه ی خاله جون فهیمه جاتون خالی تا 5 صبح همه بیدار بودیم و حرف میزدیم و بعد ساعت یازده و نیم پاشودیم و بعد از خوردن صبحانه مفصل اومدیم خونه ی باباجی و ساکامونو جمع کردیم وساعت 5 بعداز ظهر هممون بدون استثنا به خونه هامون رفتیم و اینم اتفاقاتی که قول دادم براتون تعریف کنم وبه قولم عمل کردم
(خوشگل کله پوکا y)