هنوز خیلی از این ماجرا نمی گذره که تبدیل به یک خاطره شیرین وقشنگ شد.چند روزی بود که حال من و ندا بد جوری گرفته بود تخلیه خونمون به دلیل ریزش چاه و اسباب کشی به خونه باغ و دور بودن خونه جدید از همه جا حال ما رو بدتر می کردhttp://mahsae-ali.blogfa.com

ولی تو اوج ناراحتی یک دفعه زنگ تلفن به صدا در اومد و باباجی از پشت خط  خبر اومدن خودشون و خاله جون سهیلا اینا (مامان شکی) رو داد. من و کیمیا با مامان رفتیم فروشگاه نزدیک خونه کلی خرید کردیمmoney eyes،ساعت 11 شب بود که باباجی زنگ زدhttp://mahsae-ali.blogfa.comوگفت ما تو ایستگاه راه اهن نیشابوریم ،از اونجایی که با قطار اومده بودند و عده هم زیاد بود مامان سه سوت ،سوار ماشین شد و بابا هم با موتور رفت که همه جا بشن. به دلیل برنامه ریزی های بزرگترا این دفعه نشد که چهارتایی دور هم جمع بشیمhttp://mahsae-ali.blogfa.comوهفته ی اول من ونداو شکی باهم بودم و هفته دیگش من وکیمیا و نگین .   با اومدن خاله جون اینا به نیشابور خرید رفتن مامان اینا هم شروع شد  و چون ما سه تا حوصله بیرون رفتنو نداشتیم خودمون رو تو خونه سرگرم میکردیم.                          

روز اول و دوم نه خیلی عادی ولی بدون دردسر پیش رفت،اما شرارت های ما از زمان رفتن مامان اینا به مشهد شروع شدhttp://mahsae-ali.blogfa.com. طبق معمول ساعت های یازده صبح بود که من ونداو شکی وامیرمحمد (برادر هشت ساله شکی) از خواب ناز بیدار شدیم وبه سراغ اشپزخونه رفتیم. صبحانه قرار بود پنیر و کره مربا باشه ولی  به علت هوس کردن کیمی و همراهی شکی دوتا تخم مرغ اب پز به جمع سفره پیوست  از اونجایی که کیمی جون غیب گو هستند هنوز پنج دقیقه نگذشته بود فرمودند پخته بیاریم بخوریم ولی این چه پختنی بود که حتی سفیدشم نپخته بود Y:( بالاخره شد دیگه من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟) http://mahsae-ali.blogfa.comبرای ناهار مامان اینا از برنج های دیروز با تن ماهی برامون گذاشته بودند اما وقتی سر سفره اوردیم تن ماهی مزه بدی داشت و ندا مثل همیشه پا شد که هنرنمایی کنه و املت سالاد فصل درست کنه اما خواهر هنرمندبنده به جای سالاد،ترشی داخل املت ریخته بودند.http://mahsae-ali.blogfa.com اول که انکار می کرد و میگفت املت به این خوشمزگی  و به هر طریقی بود تا جایی که تونست خورد که بگه خوشمزه است G:(خداییش پس از خوردن اون املت تا سه روز دل درد بودم)http://mahsae-ali.blogfa.comما سه تا هم برای این که طعم واقعی خوشمزگی رو بهش نشون بدیم هرچی جلوی دستمون بود از جمله نون خشک ، نمک، آبغوره ،خیار، گوجه ،پیاز، تن ماهی گندیده، برنجه لهیده ، ماست قاطی شده تو روغن تن ماهی، ترشی لبو و یک پارچ اب را در املت سالاد که چه عرض کنم،املت ترشی خالی کردیم.http://mahsae-ali.blogfa.comبعد از مخلوط کردن مواد افزودنی من یعنی ندا با امیر مسابقه گذاشتیم که کی حاضره یک قاشق از این غذا رو بخوره ، من که حتی نمیتونستم به اون غذا نگاه کنم مسابقه رو به امیر واگذار کردم وامیر با خوردن یک قاشق برنده مسابقه شد و جایزشم 400 تومان پول بود،که بعدازظهر بره و برای خودش از فروشگاه چیزی بخره.(تنها جایی که ما سه تا برای بیرون رفتن داشتیم فروشگاه رفاهه ، نزدیک خونه بود و خریدمون هم چیزی جز چیپس و چی پلت نبود.) http://mahsae-ali.blogfa.comقرار بود شب اخری همه بریم شهر بازی ولی به دلیل اومدن مهمون (مامان جون من وکیمی) رفتن همه کنسل شد و اخر شب فقط شکی و کیمی و امیر با بابام رفتند شهر بازی منم که دیگه حوصله نداشتم( به قول خودشون ضدحال زدم) و گفتم نمی یام.http://mahsae-ali.blogfa.comفردا روز اخر با هم بودن یا بهتر بگم روز خداحافظی بودhttp://mahsae-ali.blogfa.comوهر چی ساعت به سمت دوازده می رفت من وکیمی عصبی تر میشدیمhttp://mahsae-ali.blogfa.comولی بالاخره ساعت دوازده شد و شکیبا اینا رفتندhttp://mahsae-ali.blogfa.comوباز حس تنهایی به سراغ من و ندا اومد. دوری ما چهارتا از هم برابر با درس خوندنهhttp://mahsae-ali.blogfa.com

شکی جون ونگین جون باید بدونین که جاتون خیلی خالیه دلمون براتون اندازه سوراخ جوراب یک مورچه تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                                        http://mahsae-ali.blogfa.comhttp://mahsae-ali.blogfa.com

                    

                                                                                   

Y,G